آغاز همون پایانه وقتی نمیدونی کجا میری
يه چنتا حرف هست که بايد بزنم و تموم کنم اين وبلاگو....
ديگه نمي نويسم.
از همه کسايی که از نوشته هاي من شاد يا غمگين شدن
اگه آزارشون داد اگه به فکر وادارشون کرد
اگه به خدا نزديک يا دورشون کرد
اگه به زندگی اميدوار يا نااميدشون کرد
اگه عاشق نوشتنم شدن
اگه حالشون از نوشته هام بهم خورد
اگه ياد گرفتن چيزيو اگه بهم ياد دادن خيلی چيزارو
حلاليت ميطلبم
من ميرم شايد واسه هميشه همين نزيکيام اما دور از شما .....
...........
وقتی که به گذشته فکر ميکنم خلی کسا تو ذهنم ميان و ميرن
اما از اون همه آدم و خاطره هيچی نمونده حتی اسم بعضياشونم
يادم نمياد....جالبه آدم با هر کسی که باشه فکر ميکنه تا ابد
با همون ميمونه اما وقتی يه مدت از رفتنش ميگذره ديگه يادت
ميره کی بود ؟اصلاً از کجا اومد چی شد که رفت؟از همشون يه عکس
رو موبايلت يا تو دفترچه خاطرتت نگه میداری فقط.... که چی ؟که داشته
داشته باشی که چی بشه؟؟!؟
-نميدونم والّا ....
وقتی اون همه آدمو کنار ميزنی ميبينی فقط خودت موندي و خودت
از اولشم که خودت بودي و خودت ؟پس اصلاً واسه چی با اونا بودی؟
-اينم نميدونم...
خواستی تغيير کنی بهتر بشی آره؟حالا بهتر شدی؟
-نميدونم...
آها ميخواستی آدمارو بهتر بشناسی آره؟شناختی؟
نه به اونصورت چی بگم والا؟!!
-......
يه چيزه ديگم بگم به کسی که ميدونم از دستم دلخور اين روزا
از همه حرفايی که زدم تو رو جدا ميکنم دليل دارم اما جای گفتنش اينجا نيست
.
.
.
.
تموم
