تبليغاتX
Designer : Ali Rahimi Web Theme : Www.ParsTheme.com Theme Name : Yadegari Theme System : BlogFa, PersianBlog Theme Kind : Classic Theme Sort : Free Theme Tag : Blog, Personal, Yadegari, --> سبوی شکسته
سبوی شکسته

سبویی شکسته ی دلم رو قصد ترمیم ندارم این طوری نه سیراب میشه نه لبریز


***

 

دیدم عده ای مرده ی متحرک را

که بر یک زنده ی همیشه جاوید

 عزاداری می کنند !!!

***

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند

و بر حسینی می گریند که آزاده زیست!!!

"دکتر شریعتی"

 

دوشنبه 30 آذر1388  توسط می نا (ف)  |

 

ملاقات

در را که باز میکنی وارد میشوم دستهایت را میگیرم...هیچ عکس العملی نشان نمیدهی!!!

با تو حرف میزنم ...هیچ نمیشنوی!!!

 بغض میکنم... هیچ توجهی نمیکنی!!!

انگار نه انگار روبرویت ماتم گرفته ام!!!

انگار نه انگار  قطره های اشک روی گونه هایم  میلغزند!!!

سر به هوا تر از همیشه ای... انگا رنه انگا رکه مرا میبینی !!!

آه سردی میکشم و نفسی عمیق... همراهش عطرت را به درونم میکشم ... بویت را میشناسم... اما عاجز تر از انم که در حافظه ام ثبتش کنم !!!

نزدیک تر که میشوم... رویت را بر میگردانی !!!تمام بدنم یخ میزند...مدتی میشود که وارد اتاق شده ام... اما تو حتی کلمه ای با من حرف نزده ای !!!

دستهایم را روی دستهایت میگذارم... توجهی نداری!!! همزمان گرمای نفسهایت روی صورتم مینشیند... انگار اولین بار است که حسش میکنم!!! اما زود حسش میپرد... قادر به حفظ و ضبط هیچ حسّی نیستم!!!

تمام حواس پنج گانه ام را از دست داده ام...

خودم را به درو دیوار میکوبم... مشت به زمین میزنم... انگشتهای زخمی و خونی ام را جلوی چشمهایت میگیرم...

از اتاق بیرون میروی، ته دلم خوشحال میشوم، شاید دلت سوخته، شاید رفته ای تا مرحمی برای زخم هایم بیاوری!!! به اتاق بر میگردی، با یک فنجان چای داغ!!! فقط یک فنجان!!!

 پشت میز کارت مینشینی! کم میاورم... این همه نادیده گرفته شدن را تاب نمیاورم... هق هق میزنم زیر گریه!!!

مشغول نوشتن میشوی! سبک تر از پر کاه از جا میکنم... بدون اینکه مرا ببینی از پشت سرت خم میشوم روی کاغذ سفیدی که روبرویت گذاشتی و زُل میزنم به کلمات عجیب غریب روی صفحه!

 برای خودم :

 بوی پاییز که به مشامم میرسد، هوس بهار میکنم! هوای تو را، هوس تورا که رفته ای،

 تویی که پر کشیده ای با بالهای سحر آمیزت، و مرا تنها گذاشته ای با این دستهای حقیر!

 رفته ای و نمیدانی اینجا چقدر احوالاتم پریشان است،

 رفته ای ونمیدانی طعم زندگی بدون حضورت چه زهر است

 رفته ای و نمیگویی شاید دنیا برای من همان حضور ....

خودکار آبی از دستت می افتد! سرت را میگذاری روی میز... هق هق گریه ات اتاق را گورستان میکند... سرت را بلند میکنی و با دلواپسی کشوی میزت را باز میکنی... ایینه کوچکی را که گوشه اش را با ربان مشکی بسته ای نگاه میکنی... میبوسی اش، روی سینه ات میگذاری و دوباره صدای گریه...

به یاد میاورم که من  برای خودم مُرده ام و ذوب میشود روحم!

 

پ.ن: نه! هیچ کس نیست!

 

پنجشنبه 26 آذر1388  توسط می نا (ف)  |

 

عاشقانه بی هنگام 6

من دقیقا این جام

تو دقیقا کجایی؟

 

پ .ن :در این پاییز بی احساس، دلم هوای کسی را کرده است که برایش بمیرم، و او حتی نداند، حتی نفهمد...

چهارشنبه 25 آذر1388  توسط می نا (ف)  |

 

کعبه ان سنگ نشان است که ره گم نشود

 

نشسته ام روی یک سنگ بزرگ نزدیک گله  و پیرمرد چوپان  و به حس عجیبم فکر میکنم..جایی چیزی را به گمانم جا گذاشته ام  و از آن هر روز دورتر می شوم ... هر روز دورتر میشوم و انگار این فاصله چیزی را از درونم کم و کم تر میکند ...کوچک میشوم و ناخودآگاهانه تحلیل میروم!

پیر مرد مرثیه میخواند در گوشم و من هی تکرار میشوم  در این حس غربت...

خیلی سخت است که همه چشم ها که نه -اکثر چشم ها- به تو باشد و انتظار داشته باشند که فرو نپاشی و تو از درون این موریانه ی غم وجودت را -خورد خورد- خورده باشد و بدانی با کوچکترین نسیم ِ دلواپسی که در تو گره بخورد فرو خواهی پاشید در پس چشم های بهت زده ی انان...

پیر مرد نی لبک می زند و من بغض کرده ام و به یاد آن پسرکِ سنتور زن کنار خیابان می افتم...

خیلی سخت است که مجبور باشی قشری یخین از لبخندی تهی را در صورتت بیاویزی و هر روز در این دلهره باشی که همه بفهمند این روزها کس ِ دیگری هستی.

پیر مرد سکوت میکند و من یکهو خورد میشوم و تمام زندگی ام جلوی چشمانم می ریزد پایین، جلوی سگ گله...

خیلی سخت است که ندانی علت آشفتگی هایت را و هر روز از خودت و دیگران دور تر بشوی و با خودت و همه کس غریبه...بعد مدتی می گذرد و وقتی به خودت می آیی می بینی همه عوض شده اند و این تو فقط نبودی که هبوط می کردی در واژه هایت ..می بینی که چقدر همه ترسناک شده اند و وحشی..بعد سردت می شود می لرزی از این همه دلهره و یاس.

پیر مرد نفسی تازه میکند و دوباره نی لبک می زند...

و تو به هفت بند نی چوپان فکر میکنی و به بی خیالی گوسفند ها و به سکوت دشت و به وقار کوهستان..خاطره هایت دائم غریبه تر می شوند و تو فکر میکنی که آنها رویاهایی بوده اند که خیلی برای خودت تکرار کرده ای و اینقدر ملکه ی ذهنت شده که جان گرفته و لباس واقعیت پوشانده و تو میگردی بین آدم های خاطره ها و هر کدامشان را مزه مزه میکنی در ذهنت و دلت برای آدمهای خاطره ات تنگ میشود . با همان نگاه های مهربان با همان آرامش نه مثل الان سرد وعجیب ...

و پیرمرد دوباره مرثیه میخواند و اشک هایت که فواران کرده اند تو را به فرار از دشت و پیرمرد و گله و کوهستان فرا میخواند...دلت میخواست کاش قسمتی از کوهستان بودی ولی حیف که" خیلی زود دیر میشود.."

او مى آيد و وقتى گريستن تو را مى بيند بلندت ميكند و ميگويد: اگر نميخواهى برگرديم!ما براى شادى تو اينجاآمده ايم ..تو هم متعجب در چشمان بچگانه اش خيره ميشوى و مى بينى فقط تو نيستى كه حال و روزت تعريفى ندارد...کلا همه این روزها عجیب شده اند ...

 

 

پ .ن :یه هدیه ی خیلی قشنگ ، یه تابلوی فوق العاده از یه منظره ی محشر

پ .ن :یه جمله همش امروز تو ذهنم بود ... منم گذاشتمش عنوان مطلب

پ .ن :امسال برای شب یلدا شب شماری نمیکنم خبری نیست

پ .ن :همیشه ایرانی و شاد باشید

 

یکشنبه 22 آذر1388  توسط می نا (ف)  |

 

تصویر سازی با وورد!!

تصورش را بکن یک دشت پر از قاصدک...

یک دشت پر از قاصدک که هر کدام در دلشان نامه ای دارند...

یک دشت پر از قاصدک نا مه بر عشق...

 

تصورش را بکن بدوی توی دشت ... ومثله بچه گیها به این فکر کنی که برای رساندن نام و نامه ات به خدا قاصدکها برتر از کبوتر هایند چرا که قاصدکها تا بالای ابر ها پرواز میکنند.

و کم کم به این نتیجه برسی که...

اصلا راز خلقت قاصدکها این است که نا مه ات را به خدا برسانند.

 

تصورش را بکن یک دسته قاصدک را به هوا میفرستی ...دستهایت را باز میکنی ... چرخی میزنی ...بی هوا لبهایت پر خنده میشود...

 

تصورش را بکن تکه ابری هم از آن بالا به پایین میاید...شاید که میخواهد قاصدکهایت را به اغوش بگیرد و با خود ببرد..

و تو ان قدر به وجد میایی که از هیجان سرشار میشوی..آن قدر که قلبت تند تند میزند..آن قدر عمیق نفس میکشی که میخواهی همه احساست را به درونت فرو ببری...

 

لحظه ای بعد یک تکه ابر که نه همه ابر ها به جنب و جوش می افتند..

.

.

.

هوا ابریست ... باران میگیرد ..

تصورش را بکن قاصدکهایت  نیمه راه خیس میشوند...سنگین میشوند...گم میشوند

 و تو به  این فکر میافتی دیگر خدا هم نمیخواهد از تو چیزی بشنود

 

خنده بر لبهایت میخشکد...نفس به عمق رفته ات بالا نمیاید.....بغض میکنی... قلبت میایستد... نه میشکند و صدای شکستنش با صدای رعد و برق یکی میشود

 

 سردت میشود ... و سرد تر ..

برف میبارد...دانه های بلورین برف هم بی شباهت به قاصدکهایی نیست که تو فرستاده ای...

 

قاصدکهایش به زمین میرسند و روی زمین دشت مینشینند

دستهای یخ زده ات را باز میکنی قاصدکهایش را درست کف دستت مینشاند

 بی تفاوت نگاهش میکنی  و چشمهایت را میبندی...

سرت را بالا میکیری وآهی میکشی.... دوباره قاصدکهایش را روی صورتت مینشاند

 تاچشمهایت را باز میکنی و لبهایت را که فریاد سر دهی.... یکی دو تا از همان قاصدکها را  انگار در دیدگان یخ زده ات نشانه رفته است

نمیبینی.... نمیخوانی ...

آخر ابن همه قاصدک در جواب جند قاصدک تو کافی نیست؟

نه... دیگر میبینی و میخوانی ....اما ...

فریاد در گلویت میخشکد...نفس به عمق رفته ات دیگر مردد است برای ماندن و بر امدن...

آه... که با نفس کشیدن تهی از احساس خواهی شد و بدون نفس کشیدن تهی از......

دیگر چشم هایت بیشتر از گلویت بغض دارند!.

 

 

پ . ن :حال من حال یک همچین ادمیست البته تا قبل از برفش!

پ . ن :این عکسو هم میتونی رنگی ببینی هم سیاه سفید انتخاب با خودت

پ . ن :نمیدونم بعدا میگم

 

 

 

یکشنبه 8 آذر1388  توسط می نا (ف)  |

 

زمستانم چه زود رسید!!!

تمام شد!

همه نامهربانیهایم تمام شد !

روزهای بی احساس گذشت.

ناگهان زمستانی سرد از آن سوی افق

بدون دعوت

به این جا سرزد!

باور نمیکنی ؟

پس چرا دیشب برایم

یلدایی تا همیشه ماندنی شد؟

 

جمعه 8 آبان1388  توسط می نا (ف)  |

 

خوشم نمیاد اسمشو بنویسم

زیستن برای انسان یک حاجت قطعی است

تلاش ما برای این است که این رشته نازک حیات را محکم تر ببندیم تا کاری کرده باشیم . این خاصیت اصلی هر موجود زنده ایست . اماچه طوریه که ادمی پیدا میشه به دست خودش این رشته رو از هم پاره  میکنه  همین امروز صبح شنیدم که مردی حدود 60 ساله با خوردنه سم آفات گیاهان خودشو کشته چون باز نشسته شده بوده و احتمالا مثله پیروانه فلاسفه یونان قدیم که به رواقیان معروفند و در اخلاق معتقد به پیروی از طبیعت بودند و و میگفتند انسان همین که نتواند خود را باطبیعت سازکار نماید یا به علت ضعف و پیری سربار جامعه انسانی باشدحق دارد که به نام وظیفه انسانی خود کشی کند روی همین اصل هم "زنون"رئیس این مکتب و بسیاری از پیروان آن در اواخر عمر خود خود کشی کردند .

 انسان ذی شعور تو هر سن و سالی میتونه برای جامعه خودش مفید باشه پیران و ریش  سفیدان با تجربه ها وپیر مرد نشینی هاشون حلال  و کار گشای خیلی از مشکلات باشند و البته جوونها با نیروی تازه ی فکری و قدرت جسمی بالاتر و بهره مندی از دانش روز میتوننن مفید باشن . به خصوص اونهایی که تو یکی از رشته های علمی یا ورزشی یا هنر رتبه هایی هم کسب کرده باشند. که هم افتحارند و هم سرمایه

من نمیدونم اونها با چه فاسفه و منطقی دست به چنین کاری میزنن اما میتونم بگم که اگه افکارشونو در حین ارتکاب به چنین عملی تصور کنیم اون وقت میتونیم بگیم که این کار تنها زاییده لحظه ای جنونه.

ضعف نفس و عدم تکامل روحی و فکری که شاید نتیجه ضعف تربیتی در خانواده هم باشه  باعث میشه که نتونه در مقابل یه سری حوادث و هیجانات روحی و تمایلات شخصیش تصمیم عاقلانه ای بگیره ومشکلاتشو با فکر و منطق  حل کنه .

به نظر من ادمی که ضعف نفسو به جایی برسونه که عقلشو زایل کنه خود به خود خاصیت انسان زنده رو از دست داده

وگرنه که یک انسان کامل و عاقل مثه کوه در برابر حوادث ایام مقاومت میکنه نه این که راحت ترین کارو انتخاب کنه که همون کشنته خودشه  .

اگر ما میتوانستیم که روح دیگران را ببینیم و یا خاطرات و سوابق زندگیشان را بدانیم آنوقت یمیدیدیم که در دنیا کسی نیست که نقطه تاریکی در زندگی نداته باشد و همیشه با کامروایی زندگی کرده باشد .

آخر کیست که در دنیا همیشه با شاهد مقصود هم آغوش بوده و هرگز شکستی را تجربه نکرده باشه و در راه پر پیچ و خم زندگی دچار عجز و ناتوانی نشده باشه .

انسان همیشه از اندوه گذشته و از وحشت آینده در عذابه

 گذشته ها هر قدر هم زیبا و دلانگیز باشند از ان جهت که از دست رفته اند آشک آلود و غم انگیزند و آینده چون بر ما معلوم نیست وکه فردا چه بر سرمان خواهد آمد همیشه  وحشتناکه

روح سرگشته انسان همیشه از است این دو هیولای بیرحم در رنج و عذاب بوده وهست

حتی در عین خوشی و مستی هم از وحشت فردا در عذابیم شاید به نظر میرسد اگر وحشت فردا نبود چه قدر خوشبخت بودیم و سعادتمند ... ولی وحشت فرداست که به خوشی امروز رنگ و جلایی داده است .

جان آدمی همیشه در آتش اضطراب و اندوه میسوزد و در عذاب خواستنهایجهان میگدازد چون در دنیا همیشه خواستنیها فوق آرزوی بشریند.. با این حساب خوشبختی امری نسبی است ...و زندگی ترکیبی از خوشیها و دردها و شکنجه ها و کامیابیها و ناکامیهاست  ... دردها و ناکامیهایی که همیشه زاییده عجز بشرند .. ولی این ناکامیها هم به نوبه خود زیباست .. فقط زمان لازم است تا تارو پود این عجزها را دچار سستی کند..

اما فایده این عجز ها این است که انسان در مانده جذابیت و لطف عرفان را بیشتر و بهتر درک خواهد کرد ...و عرفان را مرهمی بداند برای زخم های علاج نشدنی و  دردناک تا سوزش و درد آن را کمتر حس کند.

به همین خاطره که همیشه در بحرانی ترین شرایط زندگی نیاز به حضور یک قدرت فوق بشری رو بیشتر حس میکنیم و اونو خالصانه تر از همیشه صدا میکنیم.

 


 

پ . ن :عجب بهاریه پاییز!!! نارنجی !زرد! قرمز!سبز!...

پ . ن :داداش امین عزیز اولش خواستم تو جوابت فقط و فقط بگم که حرف من حرف از انتخاب طبیعی و بقای قوی و ضعیف نیست صحبت از ادمهایی است که تاب محبت دیدن و محبت کردن ندارند .. اما بعد چه رابطه عجیبی بین این دوتا پیداشد و شد یه پسته بازهم طولانی ...

پ . ن:اگه گفتی؟ 

پ .ن :الان که دوباره نگاه کردم دیدم نگارش متن اصلا درست نیست خوب چیه فقط یه کم علامت سوال و تعجب کم داره

چهارشنبه 29 مهر1388  توسط می نا (ف)  |

 

کلاس فوق العاده

عمومی

بغض در گلو ، از جا بر مى خيزم وپنجره را باز میکنم چشمم به حیاط همسایه که میافتد .با دیدن بند رختی که ازیک سر حیاط به سر دیگهای متصل شده يادم مى آيد از طناب زدن هاى دايى(....)كه آن طور به وجد آمده كنارش مى ايستادم و ميديدم چطور با آن طناب هاى بزرگ طناب مى زند و هيچ وقت به پايش گير نميكند و زمين نميخورد و مى گفتم پيش خود مى شود يك روز آنقدر بزرگ شوم كه با اين طناب زدن ها زمين نخورم ؟ دايى (...) كجاست آن نگاه مهربانت ؟ كجايى بيايى ببينى كه من بزرگ شده ام و قد كشيده ام ولى هنوز هر وقت آدمك ها جلويم طناب ميگيرند  كه سرعت نگيرم و در جاده ى زندگى يك زمين خورده باشم ،پايم به طناب گير ميكند و مى خورم زمين .آن چنان كه اين روزها ديگر دلم نميخواهد و توانى هم ندارم كه از زمين بر خيزم چه كمر همتم شكسته است.....

اختصاصی

بر ميگردم و مى روم به اتاق خواب روى تختم  که مینشینم  با ديدن بالش ها ،يادم مى آيد از كيسه ى بكس داداش (...)و اين كه فكر ميكردم آن روزها كه چقدر داداش (...ــَم ) پر زور است كه به اين محكمى به كيسه ى بكس مشت مى زند .. داداش( ...) كه ديگر نگاه هايت  و کلامت مثل مشت هايت درد آور است برايم، حالا مى فهمم كه مشت زدن قدرت نمى خواهد .كه هر چه آدم ضعيف بود بر احساسم مشتى زد و رفت كه اتفاقا ضعيف ها رسم مشت زدن را بهتر آموخته اند...

اختصاصی تر

با این همه ...چشمم به پاکت نامه ایست که جا خوش کرده کنار گوشی...چشمهایم را میبندم و توی دلم خدا خدا میکنم  که تو باشی.. دلخوشی بزرگ زندگیم  چه قدر کوچک شده...

نقاشی:

 مى نشينم پشت ميز ، معدود مداد رنگى ها و پاستل هاى باقى مانده از بچگى را پخش مى كنم روى ميز و به این فکر میکنم که چگونه سطل رنگ و برداشت و پاچید ...اسمشم گذاشت پاییز!!!

 انشاء: همون نقاشی

 

ورزش:همون عمومی و اختصاصی ..

          اه اه منچستر


 

پاورقی1:شرمنده ی دوستانی که معمولا متنهای بلندو نمیخوندند این بار کوتاه بود تا چشم بچرخونید نصفش خونده شده

پاورقی2:جلسه اول کلاس فوق العاده رایگان بود

پاورقی3:جلسه بعد کوییز دارین...موفق باشید

پاورقی4:پایان

 

پاورقی5: وقتی میگم پایان 5 رو واسه چی میخونی؟

 

دوشنبه 20 مهر1388  توسط می نا (ف)  |

 

خدا سحرگاهان مهمان ِ خاطرم شد...

می خزد حسی گنگ در زیر پوست خاطرم...

باغ ِ خاطرم،   امروز ، رنگ ِ دیگری ست ...

مهمانِ  حس ِغریب دیگری است .....

چند روزی میشد که بنفشه های عزادار ِ یأس های بی سرانجام ،همچون علف های هرز پر شده بودند در باغ ِ خاطرم.آنقدر که با رشد سرطان گونه شان داشتند تمام ِ گل های سرخ ِ پای درخت ِ بیدمجنون را خشک میکردند..آنقدر که بید مجنون ِ باغ خاطرم داشت شاخه هایش ازفرطِ غم به زمین می رسید .. داشت می پژمرد...آنقدر که دلم میخواست همه را از ریشه جدا کنم.هر جا که قدم می گذاشتم کرور کرور بر دلتنگی ام می افزود و حتی بلبل ها هم کنج ِ عزلت گزیده بودند  و وصال ِ گل را جایی در بین خاطره های ترانه هاشان جا گذاشته بودند... و حس ِ گنگِ پوچي مي پيچید در فضاي متخلخل تنهايي هاي اين روزهايم..

 

تصورش را بکن که مثل بچگی ها بنشینی و ساعت ها فکر کنی چگونه میشود نامه ات را و اسم ات را  و خواسته ات را به خدا برسانی ..در حالی که فکر میکنی همه صف کشیده اند .. و تواخرین نفر از این صف طولانی هستی ...

اصلا نمی فهمیدم چگونه است ...آیااین روزها من آنلاین شدن و ذکر "یاهو" در دست گرفتن را فراموش کرده ام یا آن قدر این روزها آنلاین هستند و با خدا مشغول رازو نیازند که من فکر میکنم خدا هم مشغول شده ...  اینهاست از جنس ِ همان پرسش های  تناقض آفرین ِ بی  سرانجامی که گاه و بیگاه خاطرم را مشغول میکند.اینهاست سبب افسردگیها و دلتنگیهاو دوریهایم...

 

چشمم به سجاده  اي افتاد .. انگارمدتها بود رو در رو با خدا صحبت نكرده بودم ..خودم و خدا  بي هر گونه حاشيه.. انگارمدتها بود از " او " دور شده بودم. مدتها بود حس ِ با "خدا " بودن را ، با خدا زيستن را ، در خدا زيستن را  جايي در ذهنم سركوب كرده بودم....خدا...خدا...خدا ...زير لب تكرار كردم...چه واژه ي غريب آشنايي ...چه واژه ي سرشاري .از آن قبيل واژه ها كه گفتنش به آدم هويت مي دهد..يك دنيا معني ميدهد ..به راستي واژه هاي اندكي هستند با اين خصوصيت...سجاده را پهن كردم ..روي سجاده نشستم .

دعای روز بیست و هشتم ماه مبارک رمضان:

تا به آن جا رسیدم که "یا مَن یا یَشغَلَهُ الحاحُ المُلِحّین""ای که مشغولت نسازد اصرارِ اصرار کنندگان"

اندیشیدم ..از همان اندیشه ها که ارزشش بیشتر از هزار سال عبادت است! اندیشیدم و جای جای ِ باغ ِ خاطرم را زیر و رو کردم ... فهمیدم که اشتباه کردم....که هر چه کردم گرد و غباری شد بر دلم...بر آسمان ِباغ ِ خاطرم...خدایا "توبه" از این اخلاق ناپسندیده ای که وقتی خسته ام دچارش میشوم... که این یعنی " بی ایمانی " به وجود ِ تو و دوست خوب و مهربانی مثل ِ تو...یعنی ندیدن ِ آن همه لطف ِ تو و دیدن بی لطفی های محدود ی که آدمها نثارم میکنند ...گریستم از دوری تو  ...از قصور ِ خودم... فوران اشكها بود كه يكي يكي ...

من اين روزها فهميده ام كه جايي در باغ ِخاطرم خزان كمين كرده بود..

من فهميدم كه شياطين به كمين نشسته بودند به خواب رفتنم را..

من بي هوا به خواب ِ كودكي رفته بودم...واقعيت به ناگاه هجوم آورد به خوابِ سبكم...

امروز که چشمانم را گشودم دیدم جای جای باغ ِ خاطرم پر شده است از قاصدک های امید....

امروز بی آن که بفهمم دست ِ مهربانی یک دنیا گل شمعدانی برایم هدیه آورده بود..

امروز حتی بنفشه ها هم به من خندیدند..

بیدهای مجنون هم رو به آسمان ایستاده بودند.

امروز پروانه و گل و کودک ها همه شاد بودند ...

امروز تمام ِ باغ ِ خاطرم مرا به "هرس" ِ اشتباه هایم فراخواند...

نسیم ِ خیالم، امروز ، با تمام ِ ذرات ِ باغ ِ خاطرم در سمای درخت ِ پر از شکوفه ی سیب ِ سرخ ِ ایمان ا ست... 

 امروز ذرات باغ ِ خاطرم به حضورت ایمان آورده اند..

تمام ِ درخت های احساسم، خلعت سبز بر تن ، ایستاده اند  به احترام  ِ مهمان ِ مهربانی که نسیم ، مژده  ِ آمدنش  را در سراسر باغ پراکند...

خدا سحرگاهان مهمان ِ خاطرم شد...

 

پ.ن 1 : گاهي آدم شرمنده ي خدا مي شود ...البته خيلي بيشتر از گاهي! :)

پ.ن2:اینجا هم به روز شد

 پ.ن۳:عید فطر مبارک

جمعه 27 شهریور1388  توسط می نا (ف)  |

 

 



وقتی مینویسم

میدانم اولین و بهترین

خواننده وبلاگم خدایم است


thjb_thjb@yahoo.com

 

معرفی
روز نوشتها
شعر
عشق
...!!!
دلتنگی ها
گناه
با خدا

 

***
ملاقات
عاشقانه بی هنگام 6
کعبه ان سنگ نشان است که ره گم نشود
تصویر سازی با وورد!!
زمستانم چه زود رسید!!!
خوشم نمیاد اسمشو بنویسم
کلاس فوق العاده
خدا سحرگاهان مهمان ِ خاطرم شد...
سبحانك يا لا اله الا انت ،الغوث ،الغوث ،خلصنا من النار يا رب....

 

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387

 

 

کاش سرنوشت جز این مینوشت
پنجر های برحصارعبوس تنهایی
فقط آدم خوبی باشیم همین!!
تنهایی از دهکده تنهایی
أسه مون أبي
خورجين
eden4u
سالهای انتظار
دست نوشته های تنهایی
به نام تک نوازنده گیتار عشق
به جهان خرم از انم که جهان خرم از اوست
عاشقانه یا پر از نفـرت
عاشقی ککششکک
خشـــم خامـوش
اتـــــفاقـــــی
آمــوزشی
چشـــــم بـــــه راه
غزلــــــــــــــــــکده
یـه کـم مـرکـــب
راز عاشقی
دلنوشته های مریم
Friend Desk
iهم وطن غصه نخور
نقاشی نگاه لبخند اشک
قالب وبلاگ

 

 

RSS 2.0

گالری عكس بهاربيست

shell32

Designed By ParsTheme